تبليغاتX
شب بارانی
جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 9:22
دیشب آمد

بوی عطر و گلاب فضای خانه را پر کرده بود

گویا می دانست که غمگینم غمگین از چیزی

واقعا بوی عطرش را احساس کردم با تمام وجودم

 هر چند باور کردنش بسیار سخت است

اما من او را یکبار دیده ام کمتر کسی او را می بیند

قدمهایش را احساس می کنم او زیبا ترین گامها را برمی دارد

لبخندش را احساس می کنم او زیباترین لبخند ها را بر لبانش دارد

او را دیده ام او در مرکز چشمان من جای دارد  .....او آمده بود تا دلداریم دهد شاید میخواست

موهای پریشانم را که از نکوهش و سرزنش آشفته شده بود نوازش کند

و دستی به روی گونه هایم بکشد

ای کاش می شد او را یکبار دیگر ببینم تا روی شانه هایش سالیان سال رنج و محنت را گریه کنم

ای کاش میشد یکبار دیگر او را ببینم تا بوسه بر پیشانی مبارکش بزنم

تا از کوچه های غمگین تا از شعرهای نگفته برایش چیزی بگویم

نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع: