تبليغاتX
شب بارانی
چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 19:2
پنجره را وا کنم با یک امید

تا بیایی تا بیایی نازنین

.............................................................

حرفی نمانده

روزی تو می آیی........

اما کی نمی دانم.....

نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 12:48
با اینهمه خاموشی ...خاموشی در قعر وجودم

گمنام بودن در اوج اسمان

باز هم سکوت... سکوتی بی پایان شاید بشود شاید بیایید ...شاید ...

سکوت خواهم کرد ...تا اخرین لحظات عمرم ...این ایده ی من است تا روز واپسین

خستگی ناپذیرم...خستگی معنا ندارد ..ناامیدی معنا ندارد

تو زیباترین آفریده ی خداوندی
نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 13:4
من امدم انجا کسی نبود

انجا کسی نبود که برایش درد دل کنم انجا کسی نبود من تنها ماندم تنها بودم

بانوی من تنها ماندم تو صدایم را شنیدی او نشنید تو مرا خواندی او نخواند

تنها کسی که مهمان نوازیم کرد تو بودی تنها تو به استقبالم امدی

بانو از شبی که گذشت بگویم از تنهاییم از اوارگیم از سوز سرما از لگد مال شدن احساسم

تنها تو بودی تنها تو

حالا که مرا پذیرفتی دعایم کن ...دعایم کن ...نمی دانم چه می خواهم اما کسی را دوست دارم

تو میدانی

نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 13:25
دور از نیرنگم

ساده ام ساده تر از هر چیزی

تو بیا خانه ی من را توببین

 شاید امروز ببینی من را

صحبتی من دارم

صحبت از عشق و محبت دارم

صحبت از تو

صحبت از این دل اواره ی خود

نازنینم تو بیا

           تا ببینی که محبت اینجاست

نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 21:2
 

 

تو بهترین مه نابی تو ای تمام وجودم

                                      تویی تمام حقیقت تو ای تمام سرودم

 

 

نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 10:3
در برکه ی بویی به مشامم میرسد

آنگاه که فرزندان ادم در کار زنجیر کردن افتاب می باشند

آنچنان قوی باش که جز آزاد کردن افتاب چیزی نیاموزی......

انگاه که ستارگان در ظلمت شب فرو میروند چشمانت را بیاموز که جز روشنی چیزی را نبیند

و به قلبت سفارش کن...که از طنین خرد شدن افکار کسی خشنود نشود

اگر افتاب را دیدی و افتاب ترا نشناخت خودت را به او معرفی کن

بگو که از ظلمت آمده ای و از ظلمت بیزاری

آفتاب از زندگی مرگ می سازد و از مرگ زندگی

هستی درپیدایش افتاب است و اگر آفتاب نباشد زندگی و مرگ یکی است

همیشه مادیات را پلی برای رسیدن به معنویات قرار بده

 

نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 9:22
دیشب آمد

بوی عطر و گلاب فضای خانه را پر کرده بود

گویا می دانست که غمگینم غمگین از چیزی

واقعا بوی عطرش را احساس کردم با تمام وجودم

 هر چند باور کردنش بسیار سخت است

اما من او را یکبار دیده ام کمتر کسی او را می بیند

قدمهایش را احساس می کنم او زیبا ترین گامها را برمی دارد

لبخندش را احساس می کنم او زیباترین لبخند ها را بر لبانش دارد

او را دیده ام او در مرکز چشمان من جای دارد  .....او آمده بود تا دلداریم دهد شاید میخواست

موهای پریشانم را که از نکوهش و سرزنش آشفته شده بود نوازش کند

و دستی به روی گونه هایم بکشد

ای کاش می شد او را یکبار دیگر ببینم تا روی شانه هایش سالیان سال رنج و محنت را گریه کنم

ای کاش میشد یکبار دیگر او را ببینم تا بوسه بر پیشانی مبارکش بزنم

تا از کوچه های غمگین تا از شعرهای نگفته برایش چیزی بگویم

نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 8:50
بر صبح سفید من ببار ای باران

                         بر خاک نگار من ببار ای باران

سر گشته در این وادی افتاده فنا

                        بر قلب سیاه من ببار ای باران

با دیدن احساس ترک خورده ی من

                       بر شیشه ی فهم من ببار ای باران

بی نام تو نام دگری نیست مرا

                     بر نام و نشان من ببار ای باران

نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 8:5
میخواهم از او بگویم .....

او که زیباترین معنای تبسم است

به تو میگویم

... فقط به تو میگویم.... تا شاید راز زیبایی را باور کنی

باور کنی که زیبایی معنای دیگری دارد

تبسم را در نگاه او میتوان یافت زیرا او دریاست و دریا زیباترین جایگاه زمین است

آیا تا کنون دریا را دیده ای همیشه در حسرت رسیدن به ساحل در تکاپو و تلاش است

بدون هیچ گونه غروری .....

بدون هیچ سرزنشی....

زیبایی یعنی رسیدن به ساحل رستگاری

چرا نمی بینی کسی را که می بیند .کسی را که می داند

کسی که هم دریا دارد و هم ساحل

می دانم که  ندیده ای .....  می دانم که نمی دانی   ... می دانم که نمی فهمی

اکنون  خودت بگو

بگو چگونه باور کنم که به راز زیبایی پی برده ای

چگونه باور کنم که می فهمی در حالی که دریا را نمی بینی

 

نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 14:29
ببینییم کیستن اینها..

          چه می دانند..چه می بیینند..چه می گویند                            

          بجز راه خدا راهی دگر هرگز نمی جویند

اسیر مرغ پروازند...

 هوایی را که می بویند...درختی را که می بینند

و آبی را که می فهمند..

ببینییم

از کدامین جویبار سر چشمه می گیرد.

چرا اینگونه اند و ما چنین بی قید و بی بندییم

ببینیییم کیستن اینها..

که اینگونه

پر پرواز دارند و  ما چنان درگیر این بندییم

.....................................................

رضا حبیبی  را بیشتربشناسییم ...

http://www.4r4.blogfa.com/             ( ترانه ی خلقت ۱)

http://www.4z4.blogfa.com/            ( ترانه ی خلقت ۲)

 http://www.rhabibi.blogspot.com/    (   ترانه ی خلقت ۳)

لطفا جهت آشنایی آیات الهی به این سایتها مراجعه کنید

 

 

نوشته شده توسط مهناز | لینک ثابت | موضوع: