بر خاک نگار من ببار ای باران
سر گشته در این وادی افتاده فنا
بر قلب سیاه من ببار ای باران
با دیدن احساس ترک خورده ی من
بر شیشه ی فهم من ببار ای باران
بی نام تو نام دگری نیست مرا
بر نام و نشان من ببار ای باران
او که زیباترین معنای تبسم است
به تو میگویم
... فقط به تو میگویم.... تا شاید راز زیبایی را باور کنی
باور کنی که زیبایی معنای دیگری دارد
تبسم را در نگاه او میتوان یافت زیرا او دریاست و دریا زیباترین جایگاه زمین است
آیا تا کنون دریا را دیده ای همیشه در حسرت رسیدن به ساحل در تکاپو و تلاش است
بدون هیچ گونه غروری .....
بدون هیچ سرزنشی....
زیبایی یعنی رسیدن به ساحل رستگاری
چرا نمی بینی کسی را که می بیند .کسی را که می داند
کسی که هم دریا دارد و هم ساحل
می دانم که ندیده ای ..... می دانم که نمی دانی ... می دانم که نمی فهمی
اکنون خودت بگو
بگو چگونه باور کنم که به راز زیبایی پی برده ای
چگونه باور کنم که می فهمی در حالی که دریا را نمی بینی
چه می دانند..چه می بیینند..چه می گویند
بجز راه خدا راهی دگر هرگز نمی جویند
اسیر مرغ پروازند...
هوایی را که می بویند...درختی را که می بینند
و آبی را که می فهمند..
ببینییم
از کدامین جویبار سر چشمه می گیرد.
چرا اینگونه اند و ما چنین بی قید و بی بندییم
ببینیییم کیستن اینها..
که اینگونه
پر پرواز دارند و ما چنان درگیر این بندییم
.....................................................
رضا حبیبی را بیشتربشناسییم ...

http://www.4r4.blogfa.com/ ( ترانه ی خلقت ۱)
http://www.4z4.blogfa.com/ ( ترانه ی خلقت ۲)
http://www.rhabibi.blogspot.com/ ( ترانه ی خلقت ۳)
لطفا جهت آشنایی آیات الهی به این سایتها مراجعه کنید
باز تکرار گناه.........
دستی می آید برای نوازش
می شنوم صدای آشنایی را
در اوج نبودن....
تا اوج خواهش.......
تا اوج تمنا....
چه زیبا قدم می گذارد
نازنین ....زیبارو
بشناسید او را.......
نامش حسین است
حال می دانم ای مادر ...........که چرا غریب و تنهایم
آه می دانم ای مادر.............که چرا آشیان ندارم من
دختر توام اما....................ولی یک نشان ندارم من
سالهاست دل مهناز ..........زیر سنگها خوابیده است
زیر مشت آدمها...............بارهاست که رنجیده است
نه پری به من دادند..................پر کشم به سوی تو
نه چراغی تا روزی......................سر زنم به کوی تو
نه گلی به گلدانی است.......تا به عشق تو دهم آبی
نه نشان یک خاکی است...............تا کنم گلستانی
کاش می شد ای مادر.............زیر چادرت نهان باشم
دست در دست تو امشب........نور و ماه آسمان باشم
کاش می شد ای مادر.............پرنیان خفته ی باشم
در شبی چنین خاموش.............شعر گفته ی باشم
راستی بگو مادر..................آشیان من کجاست آخر
نام من که اینجا نیست....پس نشان من کجاست مادر
که نه شاخی دارم که نه برگی دارم که نه بویی دارم
میوه ام یک نفر است
یک نفر نورانی یک نفر زیبا رو
یک نفر با اسم رضا
مرد اسطوره ایم در دلم خانه ی او ساخته است
خانه ی با گل و یاس و شبنم
می شناسم او را
او نمیمیرد در دل من
چون که او نورانی است
چون که او از جنس خداست
وخدا می داند که من او رادیدم
که من او را دیدم
گاهی در این سوی دنیا گاهی در ان سوی دنیا
می خواهم چون کوه باشم
محکم و زیبای زیبا
با قدمهایم فرود آیم به قلب خاکی تنهای دنیا
می خواهم چون رود باشم
تا به چشم تو نشینم
زندگی را من ببخشم زندگی را من ببینم
می خواهم چون نور باشم
زرد و نارنجی آبی
دور از هر گونه ظلمی
پاک از هر ناخوشیها
مانند مردابی بی حاصل
غریب افتاده در این گوشه ی دنیای پهناور
چنان بیچاره و محزون
که گویا این زمین با این همه وسعت
نمی فهمد صدای نازنین یاری
کجاست یک چشمه ای
تا من بشویم گردی از رخساره ام اکنون
من آن آغوش دریایم
من آن گم کرده ای تنهای تنهایم
منم مهناز بی مهتاب
دلم با خاک بیگانه است
دلم با آب بیگانه است
کجاست یک چشمه ای
تا من بشویم گردی از رخساره ام اکنون
یک نظر بادل من باز بمان
با من کوچ نشین کوچه نشین
با من امشب تو بمان باز بمان
آه ای روشنی نور جهان
تو بیاموز به من کودک من
رفتن و لاله شدن در ره عشق
تو بیاموز به من کودک من
مثل نیلوفری پیچیده به گل
گل شدن را تو بیاموز به من
در سرای دل نورانی خود
مه شدن را تو بیاموز به من
مرهمی کن به دلم ای گل من
اگر از دسته ی خارم تو ببخش
بعد از این صبح که در جان من است
اگر از جنس غبارم تو ببخش
ان گاه که آفتاب گم می شود
زیر تخته سنگی بزرگ
اندامم را با خاک یکی کنم
ولی ننگ را نپذیرم
ای کاش در دستان این اسمان
چون یک ستاره درون شب
پدیدار شوم
ولی ننگ را نپذیرم
ای کاش در اغوش دریاها
چون تخته سنگی
مدام در هجوم موج
گرفتار شوم
ولی ننگ را نپذیرم



